
« قهرمانی با هزار چهره» نام کتابی از « جوزف کمبل» است. این اسطورهشناس برجسته پس از سیری در اساطیر ملل اذعان کرد که این روایات متنوع در نهایت به یک الگو واحد از « قهرمان شدن» اشاره دارند.
سلام قهرمان!
من میدانم از آن دسته افرادی هستی که میخواهی در طی مسیر حرفهای به جایگاه منحصربهفرد خود برسی و زندگی معناداری را تجربه کنی. برای رسیدن به این جایگاه نیاز داری تا بهتر خود را بشناسی اما مشکل اینجاست که « شناختن خود» نیازمند قرار گرفتن در موقعیتهای مختلف است و این جابهجایی در فرصتهای متفاوت هزینهدار و گاها نشدنی هستند. احساس بدی خواهی داشت وقتی به دلیل تلاش برای حفظ درآمد نمیتوانی در تجربههای گوناگون شغلی شرکت کنی. من باور دارم در وجود هر شخصی « قهرمانی» با قدرتهای ویژه زیست میکند و متوجه هستم مسئولیتهای روزانه تمام پتانسیلهای همه قهرمانان را نشان نمیدهد.
اینجا برخی از ماجراجوییهای حرفهای خودم رو روایت کردم.
من تو این ماجراجوییها با برخی از ارزشها، استراتژیها، انتخابها، علایق، اهداف، انگیزهها و مهمتر با « راه شکلگیری فردیت» آشنا شدم.
روزهای زیادی شماتت میشدم که به راه استاندارد بیاعتنا هستم، ترسونده شدم که به مقصد نخواهم رسید و تهدید شدم تا زودتر فردیتم رو کنار بذارم. این کوچک روایتها رو با افتخار گردآوری کردم : من راه رو پیدا میکنم، به اهدافم اشراف دارم و از فردیتم قدرت میگیرم.
این تجربهها رو به صورت روایتهایی فراتر از زمان و موقعیتها نوشتم تا به شما هم دیدی ماجراجویانه رو منتقل کنه و جسارت شما رو برای بیراهه رفتن و مسیر خودتون رو پیمودن شعلهور کنه. در پایان صفحه منابع، ابزارها و توشه سفر که تو این راه به من کمک کردند رو هم به مرور قرار میدم.
محمدفلاح.
آخرین بروزرسانی : ۱۴۰۳.۰۱.۲۱
شخصیتشناسی
در اواخر نوجوانی، کنجکاو بودم بدانم انسانها دنیا را از چه زاویهای میبینند و چگونه تصمیمگیری میکنند تا جایگاه خودم را در میان این تفاوتها پیدا کنم. در آن دوران، به طور اتفاقی با دنیای شخصیتشناسی آشنا شدم. آن زمان، MBTI به دلیل دسترسی آسان و فهم ساده، همهگیرترین نظریه بود. MBTI در ابتدا جذاب به نظر میرسید، یک چارچوب ابتدایی برای دستهبندی افراد و ایجاد یک زبان مشترک. اما به زودی متوجه شدم که کاربرد آن تنها شناختی محدود است، نمیتوان با آن شخصیت را توسعه داد. مانند یک برچسب، ساده شده بود و پیچیدگیهای واقعی انسان را نادیده میگرفت.
برای دریافت عمیقی بیشتر و دیدن شخصیت به مانند سازوکار، به سراغ مطالعات یونگ رفتم. دو سال به صورت خودآموز غرق در دنیای مکانیزم های شخصیتی شدم و دو سال به شناخت کهنالگوها پرداختم. مطالعهی بینش وسیع و خارقالعاده ایشان به من نشان داد که شخصیت انسانی مکانیزمهای درونی، همگانی و تاریخی -اسطورهای پیچیدهای دارد. بعد از یونگ، به دلیل کاربرد BIG-5 در پژوهشهای علمی، کنجکاویام به این روش بیشتر شد. فهم و کاربرد آن به خاطر پیچیدگی بیشتر، به مراتب دشوارتر بود و منابع مطالعاتی کمتری برای یک غیر متخصص در دسترس بود. اما برای من که به دنبال درکی علمیتر انسان بودم، ارزش صرف وقت و تلاش را داشت.
در طول این سفر نه ساله، آموختم که تا زمانی که از دانش شخصیتشناسی برای برچسبزنی به افراد استفاده میکردم، هیچ انسانی را آنگونه که شایسته بود نمیدیدم. تنها زمانی توانستم از این دانش بهره ببرم که برچسبزنی را کنار گذاشتم! اینگونه هر روز بیشتر فهمیدم که داستان زندگی هر انسان جالبتر و عمیقتر از هر نظریه و دستهبندی است. این تلاش برای فهمیدن روان انسان، این جستجوی مداوم در اعماق آگاهی او؛ به صور دیگری برای من همچنان ادامه دارد. سفری که خودِ مسیر، ارزشمندتر از رسیدن به هر مقصد است.
معاملات الگوریتمی در FOREX
در سپتامبر سال ۲۰۲۰ حدود سه سالی به صورت پارهوقت در بازار Forex فعالیت کرده بودم. اما چیزی که واقعاً مرا برای شروع این پروژه جذب کرد، خود بازار به عنوان هدف نهایی نبود، بلکه کنجکاوی عمیقتری در مورد رفتار و جایگاه هوش مصنوعی در دنیاهای تخصصی بود. در آن تابستون کتابها و منابعی در مورد برتریهای هوش مصنوعی خوانده بودم و سوالهایی درباره آن داشتم.
دانش قبلی خودم از بازار Forex را فرصتی دیدم تا از آن به عنوان زمینه ای برای یادگیری عملی ماشین لرنینگ استفاده کنم؛ بنابراین، پروژه ای برای خودم تعریف کردم: ساخت یک ربات معاملهگر نیمه خودکار. با این هدف، تصمیم گرفتم برنامهنویسی، علوم داده و آمار را یاد بگیرم. برای اجرای ربات استراتژی معاملاتی «Ichimuko» را انتخاب کردم و حدودا در ۵۰ روز، با استفاده از منابع آموزشی آنلاین و انجمنهای برنامهنویسی، توانستم یک ربات به زبان پایتون که در آن از الگوریتم "Random Forest" استفاده شده بود طراحی کنم. درنهایت ربات با موفقیت استراتژی را اجرا میکرد. البته، در مسیر، با چالشهایی روبرو شدم : مشکلات مربوط به هویت ایرانی و محدودیت دسترسی به کارگزاریهای مطرح برای دیتای مناسب استراتژی، مانع از ارتقاء کیفیت ربات به سطح مقبول من شد. همچنین، در معیارهای دقیقتر سنجش ریسک معاملات، ربات عملکرد قابل قبولی نشان نداد که دلیل آن تنظیم نامناسب الگوریتم نسبت به دادهها بود.
دستاورد این پروژه برای من یادگیری پروژهمحور برنامهنویسی، علوم داده و الگوریتمهای آماری؛ اجرای یک پروژه کامل به تنهایی از ایده تا پیادهسازی و مواجهه با چالشهای واقعی بود. این پروژه شاید به سودآوری در بازار Forex منجر نشد، اما من را در مسیر یادگیری و فهم عملی در حوزه فناوری و هوش مصنوعی، یک قدم به جلو برد.
وبسایت و وردپرس
مدتی بود که میخواستم اطلاعاتی را که در دنیای شخصیتشناسی آموخته بودم، با دیگران به اشتراک بگذارم. همزمان با این تصمیم، کووید-۱۹ همهجا را فراگرفت و من از شغلم خارج شده بودم. تصمیم گرفتم از فرصت پیش آمده برای یادگیری وردپرس استفاده کنم تا هم درآمدی کسب کنم و هم مطالعاتم در زمینه شخصیتشناسی را منتشر کنم. در واقع، اشتیاق و نیازم را با هم ترکیب کردم.
وردپرس در ابتدا برایم تنها یک ابزار ساده برای انتشار آنلاین بود. اما وقتی شروع به کار با آن کردم، توانایی خلق یک فضای آنلاین به شدت مرا مجذوب کرد. به صورت خودآموز به یادگیری وردپرس پرداختم و برای سفارشیسازی افزونهها، به یادگیری ابتدایی HTML و CSS هم روی آوردم. فرآیند یادگیری در تنهایی دوران کرونا دشوار بود اما دو سال بعد که برای کار حضوری به یک شرکت رفته بودم، متوجه تفاوت خودم با بقیه طراحان شدم : من با کمترین اشاره از طرف سرپرستم، منظور او را درک میکردم .یادگیری خودآموز قبلاً من را با طیفی از مفاهیم آشنا کرده بود و تنها پیادهسازی عملی مفاهیم باقی میماند.
در سالهای اخیر، من بیش از 20 وبسایت را به صورت پروژهای اجرا کردهام. پروژههایی که به من اجازه میدادند هم خلاقیتم را به کار بگیرم و هم مهارتهای فنیام را تقویت کنم. تا امروز با طیف وسیعی از افزونههای وردپرس کلنجار رفتم و هر روز نکات جدیدی یاد گرفتم. اما شاید مهمترین دستاورد این تجربه، توسعه مهارتی فراتر از کدها و داشبوردهای وردپرس بود: « فهمیدن نیاز مشتری غیر متخصص». وقتی با یک مشتری غیرمتخصص صحبت میکردم، باید یاد میگرفتم چطور سوالات مناسب را بپرسم، چطور نیازهایش را بفهمم و چطور خواستههای مبهم او را به یک وبسایت مشخص و کاربردی تبدیل کنم. من هیچوقت نخواستم به یک طراح وبسایت حرفهای تبدیل شوم، اما این مهارت فنی کمکم کرد تا با تیمهای مختلفی همکاری کنم.

موتور جستجو و سئو
پس از فعالیت در طراحی فضای وب و همچنین آشنایی مقدماتی با الگوریتمهای هوش مصنوعی؛ کنجکاو بودم تا مکانیسمهای ادراکی موتور جستجو را بهتر بفهمم. متاسفانه در ایران جز سئو جایگاهی پیدا نکردم که من رو به طور جدی با موتور جستجو درگیر کنه، پس به سمت سئو رفتم. پس از گذر سریع از فضای کارآموزی، جز تیم سئوی وبسایت صرافی آنلاین شدم. من مسئول بخش انگلیسی زبان سایت بودم و آشنایی با مفاهیم رمزارزها و تهیه محتوا با توجه به استانداردهای سئو، جذاب بودند. بعدتر سئوی تکنیکال صفحات رو هم عهده گرفتم و توانستم بهبودهای چشمگیری در آن ایجاد کنم. به عنوان مثال، سرعت بارگذاری صفحات را از 12 ثانیه به 0.6 ثانیه رساندم!
به مرور متوجه شدم حوزه سئو جای مانور بالایی برای ارزش های من ندارد ( تحلیل مساله، حلمساله، ابداع در اجرا). مهمتر از آن عدم وضوح تأثیر رفتار ما بر نتایج سئو بسیار دردناک بود. همه در بخش سئو بدون خواندن مستندات و بدون در نظر داشتن جزییات کار یکسانی را انجام میدادند. برای کارمندان پیروی از قواعد کلی سئو برای دریافت حقوق از شرکت کافی بود و برای مدیران مسائل دیگر. در همین بازه بود که ChatGPT معرفی شد؛ اگر چه تکنولوژی آن بدیع نبود اما به نظرم میرسید که موتورهای جستجو را از رده خارج خواهد کرد. پس 19 روز پس از معرفی آن از فضا سئو خارج شدم.
اگرچه تجربه فعالیت من در سئو نسبت به باقی تجربهها کوتاهمدت بود، اما به طور غیرمنتظرهای منجر به کشف یک مهارت ارزشمند در من شد. مدتی بعد از شروع همکاری متوجه شدم فهمیدن زبان تخصصی دپارتمان سئو، اهداف دپارتمان مارکتینگ و محدودیتهای دپارتمان برنامهنویسی به صورت عملیاتی من رو به پل ارتباطی جذابی بین دپارتمانهای مختلف تبدیل کرده بود! در این تجربه من توانایی خودم برای تسهیل ارتباط بین دپارتمانها و توضیح ساده مطالب تخصصی رو کشف کردم.

بهبود عملکرد صفحه از نگاه موتور جستجو
طراحی بازیهای ویدیویی
اواخر نوجوانی من با دنیاهای بازیهای ویدیویی سپری شد. بعد از سالها گشتن و شناختن این جهان علاقمند شدم تا به خلق آثاری در این فضا روی آورم. بعد از یادگیری کلیات موتوربازی Unity برای اینکه جدیتر قدم در این راه بگذارم و تجربهای کسب کنم، فرصتی پیدا کردم تا به عنوان دستیار طراح مراحل در یک استودیوی کوچک مشغول به کار شوم. در آن تجربه کارآموزی طراحی مکانیکهای بازی برایم بسیار جذاب بود. این تجربه مرا از نزدیک با محیط کار یک استودیو بازیسازی آشنا کرد اما به دلیل محدودیت های کرونا و شرایط آن زمان همکاری با استودیو را ادامه ندادم.
دو سال بعد از آن تجربه، کمکم علاقهام به خلق آثاری که در دنیای واقعی هم کاربردی باشند، بیشتر شد. بازیهای کاربردی چیزی فراتر از سرگرمی هستند؛ آنها بازی سادهشده از دنیای پیچیده ما هستند که میتوانند به شکلی لذتبخش، مهارتهایی را آموزش دهند و دانش را منتقل کنند. به همین دلیل، دو پروژه شخصی را شروع کردم که از بازیها برای بهبود تجربههای واقعی استفاده میکنند. یکی از این آنها برای بهبود ارتباط کودکان دارای معلولیت طراحی شده و دیگری برای آموزش هیجانات به بزرگسالان.
بزرگترین چالش طراحی بازی برای من، نداشتن یک تیم اجرایی و انجام تمام کارها به تنهایی بود: تحقیق و ارزیابی، طراحی بازی، مدلسازی هنری و سختتر از همه برنامهنویسی! با وجود این چالش عظیم، انگیزهام برای خلق این تجربههای مفید و لذتبخش همچنان پابرجاست.
نویسندگی
نوشتن از قدیمیترین ماجراجوییهاییست که برای شروع کردنش فراخوانده شدم. زنگ انشایی بود و معلمی که یکبار در هفته به من فرصت پرواز میداد. کلاس انشا برای من، کاوشی درونی برای فراسوی کلاسها رفتن بود. وقتی مینوشتم، از همراهی زمان رها شده و در دنیای نوشتههایم غرق میشدم. اولین تجربههای غرقگی بادوام کودکی من در نوشتن رقم خورد. اگرچه واکنش معلم به نوشتههایم برایم جالب بود، اما بیان دنیای درونم و خودِ فرآیند نوشتن ارزش والاتری داشت. در آغاز هر جلسه، معلممان از صحنهای روزمره یا شخصی در تاریخ روایت میکرد. بعد از آن از ما میخواست که درباره آن موضوع انشایی بنویسیم. آن موضوعات برای من حکم انیمیشن « سفرهای علمی» را داشت. مثلا اولین بار « نلسون ماندلا» را آنجا شناختم و دربارهی « میبخشم اما فراموش نمیکنم» نوشتم و اشک معلم را درآوردم. اما این خوشی دیری نپایید و با ورودم به دبیرستان، فضای سنگین و رقابتی دبیرستان و فشار بیامان امتحانات، نوشتن را در من سرکوب کرد. آن سفرهای رویایی و نوشتنها خاک شدند و جای خود را به تلاش برای تبدیل ۹۱ درصد به ۹۶ درصد در آزمونها دادند. بعد از دبیرستان هم این توانایی در وجود من دفن شده باقی ماند و من صدایم را از دست دادم.
تا آنکه در یکی از روزهای پرفشار کاری تابستان سال قبل، درگیر نوشتن گزارش روزانه بودم. ناآگاه نوشته از روال معمول گزارشنویسی خارج شد و کلمات به شکل صدای درونی از دست رفتهام بر روی کاغذ جاری شدند. نام آن نوشته را « نجاتدهنده» گذاشتم. این جستار نقطهی آغاز دوبارهی من برای نوشتن بود. بعد از آن جستارنویسی را ادامه دادم تا هم صدای فراموش شده خود را بازپس گیرم و هم نوشتن را تمرین کنم. چالش اصلی من، تمرین روزانه نوشتن و پیدا کردن مخاطب برای نوشتههایم بود. روزمرهنویسی در کانال تلگرام را شروع کردم تا اشتیاقم به نوشتن را زنده نگه دارم و برای صدای خود، مخاطبانی پیدا کنم.
مدیریت دارایی شخصی
پس از بررسی میدانی در دهک های پایین جامعه، متوجه شدم نداشتن « سواد مالی» پررنگترین دلیل برای رفتارهایی است که به فقر آنان دامن میزند. به این بهانه و جهت آشنایی با «مدیریت سبد اوراق بهادار » به صورت پارهوقت اقدام به طراحی برنامه آنلاین سبد سرمایهگذاری برای افرادی که سواد مالی ندارند کردم. پیشنهادات این برنامه برای دارایی کمتر از ۱ میلیارد تومان و بر اساس ریسکهای بالایی که متخصصین برای آن سال شمسی ( ۱۴۰۲) پیشبینی میکردند، بود.
اگر چه برنامه هیچ وقت به صورت آنلاین و همگانی منتشر نشد اما بینش خوبی از چینش سبد دارایی به افرادی که به صورت حضوری برنامه را تست میکردند، داد. بزرگترین چالشی که در این پروژه برای خود تعریف کردم، استفاده از روشی غیر از یادگیری مستقیم بود. به این معنی که افراد با درگیر شدن در چینش سبد مالی خود متوجه ریسکها و تبعات رفتار مالی خود شوند.
- تصویر داشبورد مدیر سبد سرمایه گذاری
- تصویر داشبورد سرمایهگذار ( فرد)
اسطورهها و انسانها
هنگام مطالعهی «اولیس» اثر جیمز جویس، متوجه استفادهی هوشمندانهی او از «اودیسه» هومر شدم. پیشتر در دنیای شخصیتشناسی با آثاری آشنا شده بودم که از اسطورهها برای خلق روایتهای بدیع بهره میبردند، اما اینبار پرسشی عمیقتر در ذهنم شکل گرفت: چرا نیاکانمان این روایتهای اسطورهای را برای ما به یادگار گذاشتند؟ این پرسش، آغاز سفری جدیتر در دنیای اسطورهخوانی برایم بود.
اسطورهها تنها داستانهای کهن نیستند؛ آنها الگوهای رفتاری و پیامهایی عمیق را در خود جای دادهاند که در هر زمان و فرهنگی معنادارند. برای مثال، قهرمانان اسطورهای مثل اودیسئوس با چالشهای پیچیدهای روبهرو میشوند که درسهایی درباره شجاعت، تدبیر و استقامت به ما میآموزند. مطالعهی این الگوها، جایگاه اسطورهها و تأثیرشان بر فرهنگهای مختلف، نیازمند پژوهشی چندوجهی و زمانبر است. اما این کار برایم طاقتفرسا نیست، زیرا از بینشهای اساتید انسانشناسی و تجربیاتم در این حوزه بهره میبرم.
برای من، اسطورهها میراث گرانبهای نیاکانمان هستند؛ منابعی برای تصمیمگیری در موقعیتهای ناآشنا، مبهم اما حیاتی. آنها نه تنها راهنمایی برای زندگیاند، بلکه بالی برای پرواز تخیل در روزمرگیها به شمار میروند. اسطورهها برایم زندگی دوبارهای هستند که هر روز الهامبخشاند.
مسیر ادامه دارد ...
منابع و راهنما
من خیلی دیر با کتاب «اسب سیاه» آشنا شدم – حتی این کتاب دو سال در کتابخانهام خواندهنشده مانده بود – اما از همان صفحات اول، مجذوبش شدم. کتاب به خوبی مسیر افرادی را توصیف میکند که به عنوان «اسب سیاه» شناخته میشوند؛ کسانی که راه حرفهای خود را به شیوهای غیرخطی و بر پایه ویژگیهای شخصیشان ساختهاند.
در این کتاب، مثالهای متنوعی از چنین افرادی آورده شده که نشان میدهد چگونه بر اساس استعدادها و علایق خود پیش رفتهاند. برای نمونه، داستانهایی از افرادی مثل کارآفرینانی که از مسیرهای غیرمتعارف به موفقیت رسیدند یا هنرمندانی که با تکیه بر خلاقیت خود راهی نو ساختند، در کتاب بررسی شده است. این مثالها با جزئیات نشان میدهند که چگونه انتخابهای جسورانه و تمرکز بر نقاط قوت فردی، میتواند به موفقیتهای بزرگ منجر شود. کتاب قدم به قدم توضیح میدهد که برای پیمودن چنین مسیری، به چه نکاتی باید توجه کرد و چه ملزوماتی لازم است. علاوه بر این، به تجربیات واقعی افراد اشاره میکند: اینکه در هر مرحله به چه چیزهایی فکر میکردند و در شرایط مختلف، چه تصمیماتی گرفتند.
اگر میتوانستم به اواخر دوران نوجوانیام برگردم و به خودم کتابی پیشنهاد کنم، حتماً «اسب سیاه» یکی از گزینههای نهایی میبود. این کتاب کمک میکند تا به جای کشف جزء به جزء چگونگی ساختن مسیر، روی قدمهایی که برمیدارم تمرکز کنم و پیش بروم.
من این کتاب را با ترجمه آقای پیام بهرامپور مطالعه کردم. ایشان نه تنها مترجم کتاب بودند، بلکه در فضای خارج از کتاب، آموزههای مرتبط زیادی از ایشان آموختم. اگر «اسب سیاه» اولین توشهی راه باشد، آقای بهرامپور گرانقدر نیز راهنمای مرتبط با این مسیر است.
پیوند ارجاع : صفحهی پیام بهرامپور



