
دیوانخانه زندگی
۱۴۰۴-۰۲-۲۹
عصر تاریک جهانی در راه است
۱۴۰۴-۰۴-۱۳وقتی در ارتباطی عاطفی، به تاریکیِ درد دیگری قدم میگذارم، زخمهایی را میبینم که با خشم و حسرت فریاد میزنند. نمیدانم نبردی دیگر از ناخودآگاه آغاز شده یا هنوز در آغوشِ امنِ آن پناهگاه هستم. سکوتها و کلماتی که در فریادِ دردِ قدیمی او خوابیده است. من، نه به عنوان یک ناجی، که به عنوان انسانی دیگر، گوش میدهم تا همدلی کنم. در این میان، گاه خودم را میانِ این همه ناگفته مورد حمله میابم و این تجربه را هم عمیقاً رضایتبخش و هم به طور منحصربهفردی چالشبرانگیز میبینم. این تجربه، مثل قدم گذاشتن به سرزمینی ناشناخته است؛ جایی که دوستی و دشمنی چنان درهم میتنند که مرزشان را گم میکنی.
سختیِ مرد بودن و سنگینیِ نگاهی نرم
جامعه به من یاد داد که مردان، قلعههای سنگی هستند—بیدرز، بیرحم و بیحوصله. اما من کشف کردم که مرد واقعی، آن قلعهای است که پنجرههایش را به روی آفتاب باز کرده و به گرمای خورشید جان میسپارد. در این که بگذاری دیگری، زخمهایش را بدون ترس از قضاوت، به تو نشان دهد. این نقش به عنوان یک مرد، ابعادی غنیتر و تازهتر به خود میگیرد : لطافتی از جنس سخت، مهربانی از جنس حوصله و صبر و درکی که گویی از حضور قرنها احساسات پدید آمده است.
حملهای که به سمت من نیست
در کشمکشهای عاطفی آنچه میجنگد، اغلب به سمتِ من نیست. دردِ دیگری است که به هر سو تیر مینماید و فریاد میزند—و من، حالا، این تیر را با آغوشی باز میشنوم. حتی وقتی که یادآورِ خاطرات خودم باشد. حالا میفهمم: آنچه در آتشِ تنش شبیه حمله مینماید، نامهای است که به خانهی من نیامده—فقط باد آن را از کوچههای گذشته تا پیشپایم آورده؛ پیامی برای من نیست بلکه با زخمهای دیگری همراه بوده و برای روایت آمده است.
زخم؛ لمسی دردآور
زخمهای روان، هویتِ آدمها نیستند؛ اما ردِ پایشان بر رفتار و نگاه دیگری به جهان ماندگار است، مثل بارانی که به پوست میخورد و خشک میشود، اما ردِ رطوبتش روی پارچه میماند. گاهی یک کلمه، قفلِ خاطراتِ تلخ را میشکند—و گذشته، ناگهان از عدم به درون اتاق میریزد. میدانم که زخم یک فرد را تعریف نمیکند، اما مطمئناً تجربه او را شکل میدهد و دارای محرکهای پنهانی است. اگر انگشت ما زخم شده باشد دیگر فرقی ندارد که ابریشم را لمس کنیم یا جسمی زبر؛ ما در هر صورت در لمس جهان دردمندیم. جانمان نیز مانند جسممان است، گویی پس از زخم شدن هزاران نقطه پنهان آماده میشوند تا با کوچکترین تماسی فعال شوند، حتی اگر آن تماس تجربه عاشق باشد.
همدلیِ یک کودکِ زخمخورده
از آن مردهایی نشدم که زخمهای کودکی را پشتِ نقابِ مردانگی پنهان کردهاند. میدانم طعمِ تلخِ خانهای را که باید پناه میبود، اما میدانِ جنگ بوده چگونه است. شاید برای همین، وقتی با دردِ دیگران روبرو میشوم؛ آغوش من پیش از ذهنم عمل میکند، مثل مادری که پیش از فکر کردن درباره چیزی، فرزندش را در آغوش میکشد.
اما این همدلی همیشه ساده نیست. گاهی دروازهای به سالهای دور میشود. به روزهایی که قهرمانِ کوچکی بودم، با ترسهایی بزرگتر از شنلاش. به روزهایی که برای نجاتِ خانهی دلم تلاش میکردم، بیآنکه بدانم نجات دادن، کارِ یک کودک نیست، کودک تنها یک کودک است. درد دیگری میتواند یک چالش درونی نیز ایجاد کند، زیرا پتانسیل آشکار کردن زخمهای التیامنیافته و خواستههای ریشهدار در روابطی را دارد که به عنوان یک پسر، برای نجاتشان خیلی کوچک و ناتوان بودم. گویی همان الگوهای محافظت ناسازگاری را فعال میکند که زمانی که مراقبینم خودشان را روی من فرافکنی میکردند، به آنها چنگ میزدم.
راهکارهای قدیمی؛ دامهای جدید
بدن و ذهنمان گاهی فراموش میکنند که دیگر آن کودکِ درمانده نیستیم. در مواجهه با دردِ دیگران، ناخودآگاه به همان راهکارهای قدیمی پناه میبریم: انکار، فرار، یا جنگیدن. اما من امروز میدانم که آن استراتژیهای کهنه، آن شیوههای محافظتی که روزی برای بقا لازم بودند، نه تنها مرا نجات نمیدهند، که راهِ همدلیِ واقعی را نیز میبندند.
وقتی در برابرِ دردِ دیگری قرار میگیرم، اول به درونِ خودم نگاه میکنم. میپرسم: « این حسِ آشنا، مالِ امروز است یا از گذشته میآید؟» این پرسش، مرا از افتادن در دامِ واکنشهای ناخودآگاه نجات میدهد، جنگهای ناپایان را پایان میبخشد و اینگونه است که مرزِ نبرد خود را پیدا میکنم. دیگر آن گمگشتهی ناامیدِ میدانهای نبرد نیستم.
خودآگاهی؛ سلاحِ من در برابرِ زخمهای قدیمی
حال میفهمم که همدلی حقیقی، نه در حل کردن درد که در تحمل کردنش با دیگری معنا میشود. مثل نشستن کنار بستری در بیمارستان – نه با ادعای درمانگری، فقط با اطمینانبخشی که « تنها نیستی». این هنر حضور بیقید است: بودن بدون تملک، گوش دادن بدون قضاوت، و شاید این تنها درمان واقعی باشد.
وقتی نبرد را شفاف میشناسم، وقتی سوی حمله را پیدا میکنم، وقتی کودکم را از درگیریهای گذشته دور میکنم؛ حال تمام و کمال در اینجا و در این مکان هستم تا تو را گوش دهم و تو را به این سوی مرز نبرد بیاورم. به پناهگاه خودم دعوتت میکنم و تنها کنار تو مینشینم تا شنیده شوی. میخواهم بدانی زخمها مثل خطوط روی تنهٔ درختند—درخت را تعریف نمیکنند، اما قصهٔ هر طوفان را روایت میکنند. تلاش میکنم تا بدانی من نیستم که با تو میجنگم، این جنگ سایههای گذشته است. میتوانیم با همدلی کنار مرزهای نبرد برقصیم و به نبردهای پرصدای گذشته، با نگاهی از سرِ فهم و رهایی بنگریم.


نوشتهی بسیار زیبا و باظرافتی بود. دقت به جزئیات، دقت به واژهگزینی، استفاده از تصویرسازی داستانی و انسجام و پختگی قلمتون برای بنده بسیار تحسینبرانگیز و جذابه آقای فلاح. باعث افتخاره که میتونیم شما رو بخونیم.
این متن هم تحلیلی هستش و هم نامه شاعرانه. استعاره های شما از لحاظ ادبی زیبا هستند، از نظر منطقی هم کاملاً قابل درکند. امیدوارم باز هم با این منطق و احساس بنویسید. ☯️
هر بار میخونم تا به خودم میام تموم شده. کاش این ترکیب یه کتاب بود. 🙁
ممنون که مینویسید. اینجور نوشتهها کمنظیرن.