
حاملات فضیلت
۱۴۰۱-۰۱-۱۲
ما را به سختی جان خود این گمان نبود
۱۴۰۲-۰۶-۲۳چند روز منتهی به امروز بسیار رنجآور بود. جالب است که بابت گذر این روزها هم شادمانم و هم محزون. حال که از سرکار به خانه رسیدهام تنها میخواهم زیر دوشی بروم و به خواب روم.
در تقاطع شادی و اندوه ایستادهام – شادمان از یافتن راه، محزون از گمکردنش در تاریکی. تنها نور رهاییبخشی که ظلمتِ مرا به روشنی راه تبدیل کرد؛ گذر بیامان واقعیت از وجودم بود، آنگاه که رنج را به خانهام دعوت کردم و ناگهان خیزش نجاتبخش آغاز شد. اصلا تجربه سادهای نیست؛ تجربه خیز نجاتدهنده …
نشانههای ظلمات
بابت رنجم در جهان آواره بودم، در ظلمات بودم و ظلمات نشانه هایی دارد؛ مانند قربانی کردن بسیار برای خروج از آن. (تو هم همین هستی، نه؟ قربانی میکنی، درسته؟ همه پولت را دادهای تا دیوی نگاهت کند؟ ساعتها عمر گران را دادهای تا با آغوش خداحافظی اهریمنی احساس امنیت موقت کنی؟ وجود انسانی را سلاخی کردهای تا به مراد غیر واقعیات برسی؟ خوشحالم، چون من تنها نیستم و تو نیز هنوز انسانی. )
وقتی شدت قربانیکردن را زیاد مییابم؛ میدانم که حتی یقینم را هم با چشم تردید خواهم دید و یا به زبان دیگر تحمل جهان را نخواهم داشت. در این تردید است که بوی خون قربانیها به من میگوید که نجاتدهنده در راه است.
تراشیدن پیکر نجاتدهنده
نجاتدهنده کیست؟ فهمایست قادر به درک رنج و کیمیاگرِ آن ؛ از این سو قادریست محترم برای رنجوران و خوفناک برای دروغگویان. هیچ انسانی را فدای خواسته های خویش نمیکند یا جانی را برای هدفی نمیگیرد. پادشاهان دروغین به دنبال او هستند و جانهای رنجدیده فدایش میشوند و نکته همینجاست که او نه با بیرون خویش، بلکه تنها با چیزی درونی در نبرد است.
این مهم را قبل از هر چیز باید دانست که نجاتدهنده برای هدفی خون نمیریزد زیرا اوست که پادشاهِ پادشاهان را میشناسد و قلمرو آن پادشاه حکمی مشخص دارد « در این قلمرو نباید خون هیچکس را ریخت.» پس اصولا نجاتدهنده بیرون از خود خونی هم نمیریزد. هویت پادشاه را هم هیچ کس جز نجاتدهنده نمیداند و راه منزلش را کسی جز او نمیشناسد. البته در ابتدا برای نجاتدهنده هم هویت پادشاه شفاف نبوده است. او ابتدا اهریمنها و دروغگویانی را به نام پادشاه میشناسد. شناخت پادشاه برای او زمان میبرد تا چند دهه آگاهی کسب شود. کسب آگاهی توسط رنج.
رنج نجاتدهنده را از هویت پادشاه آگاه میکند. رنجی که در زندگی او با نسیمی در میان موهای طلاییاش شروع به وزیدن میکند و طی زمان است که اوج میگیرد و آنقدر در میان دههها میوزد و شدت میگیرد که کمکم نه تنها خانه و کاشانه بلکه رواناش را به مخاطره میاندازد. او ابتدا به رنج پاسخی نمیدهد تا پادشاه دستور دهد؛ او قصد ندارد از سکوت حهان تخطی کند اما همزمان نمیداند پادشاه حقیقی کیست و یا اینکه آیا خود نجاتدهنده است؟ از اینسو رنج هر روز جاناش را میگیرد و فردای دوباره زنده میشود تا دوباره در طی روز توسط رنج آگاه شود و دوباره جاناش گرفته شود.
نجاتدهنده ظهور میکند
اینجاست که نجاتدهنده ظهور میکند. حضورش مرزی ندارد : او در حریم ناموس پادشاه، امین است زیرا پادشاه راستین از او نمیترسد. آنقدر به او اطمینان دارد که حتی محافظ فانوس حریم پادشاه نیز هست. او گام برمیدارد و برای پادشاه فانی میشود اما او نمیمیرد. او اصولا توانایی مردن ندارد چون برای آگاهی از هویت پادشاه و خود بارها توسط رنج به آتش کشیده شده و از خاکستر خویش دوباره زنده شده است. دیگر چیزی از آن فردی که پای در مسیر شناخت گذاشت برای مردن وجود ندارد.
نجاتدهنده میآید. هنگام ورود هر رنج کشیدهای گامهایش را با سراسر وجود خویش حس میکند. به خونخواهی برخواسته و شمشیر رزم را برای نابودی پادشاهان دروغین آماده کرده است. برای دیدن گامهایش به پا خیز و آمدن سحر آمیزش را نظاره کن که « آمدن» با او معنی میشود. با سکوتی احترامآمیز نامش را بر زبان بیاور زیرا که نامش هم قامت پادشاه راستین است. در هر جای گیتی او را مانند پادشاه میپرستند و پادشاهای دروغینشان را تهدید میکنند که برای آمدن نجاتدهنده خون خواهند ریخت، آنقدر خون میریزند که با بر زبان آوردن نامش زمینِ سبزِ بهاری را همپای برفِ سفیدِ زمستانی، خونِ سرخِ قربانیان فرا گیرد و یقیین به پادشاهِ دروغین را به سستیِ بینشی غیرقابل انکار برساند و همگان میدانند که نامش برای منکران پادشاه راستین مقدس نیست اما حتی برای آنان نیز واقعیست.
آنگاه فیلمن بیدار شد
در همین سستی بینش بود که از زیر دوش حمام بیرون دویدم تا واقعیتی را بنویسم چون دیگر جانی از من باقی نمانده بود. اگر حضور نجاتدهنده را ثبت نمیکردم و رنج خود را قربانی حضورش نمیکردم، او به نقطه عمیقی از من عظیمت میکرد : تاریکترین بخش وجودم. جایی که برای ظهورش دوباره باید روز دیگر را میمردم.
پس ساعاتی از جهان انصراف دادم تا تنها بنویسم و حضورش را ثبت کنم.
این ثبت ، سرآغاز میزتحریر « فیلِ من» بود.
« فیلِ من» از این حضور بیدار شد.


به امید روزی که حضور شخص نجات دهنده در زندگیمان رو لمس کنیم،