
نجاتدهنده
۱۴۰۲-۰۵-۱۰
معجزه ی شروع
۱۴۰۲-۰۷-۱۱تا حالا تو قبر گذاشتنت؟
خاک چی؟ روت خاک هم ریختند؟
از این بابت گریهات نگرفت؟
هیچ وقت در زندگی فکر نمی کردم انقدر نیاز دارم تا بتونم از خواستههام صحبت کنم. حتی تا همین اواخر هم تنها مشکلم رو ناتوانی در کمک گرفتن از دیگران میدونستم. تو نگو این موضوع برام روشن شده چون مثل هر انسانی مرزهای آخر مشکلم رو بهتر میبینم. در واقع مشکل ناتوانی در بیان «آسیب پذیریام » به نزدیکان تقریبا همیشه از مرکز توجهام خارج بود. این رو زمان مراسم خاکسپاری خاله عزیزم متوجه شدم.
در اون لحظه که همه در حال شیون و زاری با لباس های تماما مشکی بی حال روی خاک قبرستون بودند و من 24 ساعت بعد شنیدن خبر فوتاش هنوز نتونسته بودم گریه کنم. در دوران جوانی هیچ وقت عزیزی را از دست نداده بودم تا بدونم مراسم خاکسپاری چگونه است.
از آن روز خاکسپاری، لحظه دفن جسم بی روح را یادم نمیرود. آخوند در بلندگو برای بار چندم درخواست کرد که یک محرم دیگه وارد قبر بشه تا خالهام در قبر جایگذاری کنه. همون لحظه بود که شوهرخالهام از فضای لحظات وداع با همسر تازه درگذشتهاش بیرون اومد و مدتها سکوت بالاخره بلند چیزی گفت … «محمد تو برو »
حرف به نظر ساده بود اما منظورش چی بود؟
کجا برم؟ آیا یک ظرف حلوا باید پخش کنم؟ یا کسی به کمک دیگر من نیاز داره؟
من در حال تجربهای متفاوت در سالهای اخیر زندگی بودم و تا قبل از شنیدن این جمله حتی به یاد نداشتم محرم و نامحرم چیه، چه برسه به این که من محرم خالهام هستم!
برای منی که بیشتر عمرم از دورهمیهای خانوادگی فرار کرده بودم ، تا همین جا هم ساعتها فراتر از مرزهای تحملم بود. در این لحظه دوست داشتم مثل همیشه یه دلیلی پیدا کنم که وقتی اون رو میگم بدون ناراحتی دیگران اذن بیرون رفتن رو بهم بدند ولی هیچ چیز در این دنیا نبود که بشه از مراسم دفن خاله عزیزم وقتی تنها نوه پسر خانواده هستم فرار کنم. با خودم گفتم برو محمد ، چیزی نیست … اینجا انقدر آدم هست که آسیبی به تو نرسد و آسیبی در کار نخواهد بود.
در لحظهی ورودم به قبر بی احساستر هم شدم، در واقع خود را درون گودالی از خاک میدیدم شاید مثل هر گودال دیگری بود ولی این بی احساسی وجودم دیری نپایید و خاک پای اطرافیان نفسم را برید. به سرعتی که من خاک از دهان پاک کنم ، پیکر آن عزیز را به من سپردند و وقتی آن را جاگذاری کردم به من چیز دیگری گفتند … « طناب های کفن را باز کن» !
دیگه این خواسته را باورم نمیشد. چطور در لحظاتی که تا شانه در قبر عزیز تازه از دست رفتهام فرو رفته بودم و خاک بر سرم ریخته میشد و پیکر بی جانش را روبهروی خود میدیدم از من میخواستند تا طنابهایی را باز کنم؟
آیا من هم عزادار نبودم؟ چرا من باید اینکار را میکردم در حالی که تمام خواستهام از این مراسم گوشهای نشستن، نظاره کردن و شاید در باب چیستی زندگی فکر کردن بود؟
یعنی در این 50 نفر هیچ کس دیگری صلاحیت این موقعیت را ندارد؟ یک بند است که باید کشیده شود ، دیگه جانی در بدنم نیست و امید بیشتری به سخت جانی بیشتر خود ندارم.
در لحظات سخت زندگی، سال ها استقامتم در برابر آسیبپذیری قابل تحسین بود و در این لحظه همه آن سالها پوشالی و دروغین شد. در این لحظه فهمیدم که من تنها میخواهم آسیب پذیر باشم، میخواهم با تمام وجود مانند تمام یک انسان آسیبپذیر باشم.
در اینجا بود که شروع به گریستن کردم. طوری اشکهایم جاری بود که انگار سالها نگریسته بودم.
اینکه نزدیکانم بدونند که من هم در برابر مصائب زندگی شرحه شرحه میشم و گاه گاه تن من هم از عبور از رنج میلرزد ، شاید درد های زندگیام رو کم نمیکرد اما حداقل این پرسش را هم به وجود نمیآورد که «چرا این رنج تنها برای من است؟ »
میخواهم برای گفتن خواسته ، انتظار و احساساتم تلاش بیشتری کنم در واقع تلاش میکنم مسئولیتها را بپذیرم اما نه بیشتر زیرا مرا دیگر گمانی بر سخت جانی بیشترم نیست.


هیچ موقع فراموش نمیکنم. دقیقا سال ۸۹
من فقط ۱۸ سالم بود که دقیقا تو مراسم خاکسپاری خالهام، چون کسی نبود مادرم رو دلداری بده(بهتره بگم تنها شخصی که میتونست مادرم رو آروم کنه من هستم)، رفتم سالنی که امساد رو شستن و لباس سفید تنشون کردن، رفتنشم از روی اجبار یود، چرا من؟ اینهمه آدم اونجا بودن، پرا فقط من؟ یهو نمیدونم کی هولم داد که افتادم روی میزی که مردههارو میشورن، روی تختی که هطاران انسان بی جان رو انداختن اونجا و غسلش دادن. حس خیلی عجیبی بود
شاید لفظ قلم نداشته باشم ولی در این حد بگم، وقتی از زمین و زمان سیر میشم، هرزگاهی تنهایی میرم قبرستون و توی قبر خالی دراط میکشم و خودم رو تخلیه میکنم.
چقدر خوشحالم از اینکه بالاخره جایی پیدا کردم که بخوام حرفهای ناگفته زندگیم رو به زبون بیارم.
ممنونم ازت محمدجان