
ما را به سختی جان خود این گمان نبود
۱۴۰۲-۰۶-۲۳
آهنگ Belki پیچیده است اما مانند ارتباط واقعی
۱۴۰۲-۰۹-۱۱امروز موقع صبحانه داشتم به قدم های کوچک همکاروانی کارت های قصهگوم فکر میکردم. کاروانی که هر کس در حال بازی با کارت های خودش برای نوشتن داستانش هستش. اما چرا آدم قبل از طلوع خورشید در یک روز تعطیل باید به هم کاروانیش فکر کنه؟!
موضوع به یکی از ترمز های نویسندگی من برمیگرده ، ترمزی که با هدف قرار دادن موضوعات مفهومی و پیچیده جلوی کسب تجربه من در نویسندگی رو میگیره. در این بین اگر به این فکر کنی که خود نویسندگی نسبت به خیلی از کارها ، کاری مفهومی و فکری هم هست … تقریبا هر چیزی دست نیافتنی میشه، درسته؟
حالا به این موضوع اضافه کن که من شهریورماه خودم رو بین بازی همزمان سه تیم قدر زندگی “سوگ مرگ عزیزان ” ، “سوگ رابطه ” و “ابهام های بزرگ ” می دیدم که هر کدوم با قدرت به پهلوم لگد می زدند و مثل توپ بازی سرگردان بودم؛ فعالیت های قدم به قدم هم کاروانیم بیشتر هم فکرم رو درگیر میکرد. دوست داشتم منم رازش رو بدونم. منم شروع کنم به نوشتن.
آخه چطور یک نفر در بین این تهاتر رنج زندگی میتونه در یک روز این همه فعالیت کوچیک و سریع داشته باشه؟ و چطور با آشفتگی ذهن کنار میاد و اضطراب بلوای کلمات رو پشت سر میذاره و ترس از شکست رو زمین میزنه؟ و یه کاری انجام میده ؟!
برگردم به صبح که افکارم ابتدا با خلق یک صحنه از دو شخصیت کارتونی شروع شد . تصور کن شخصیت اول که به سختی داره از راه پله ای ماز گونه و تاریک و نمدار بالا میاد و با ترسی که از صدای موجودات پشت سرش داره و اضطرابی که از باز کردن درب رو به روش داره، با نفس های تند و آشفته درب رو بالاخره باز میکنه و در یک لحظه نور همه جا رو در بر میگیره و در اون نور سفید شخصیت دوم رو میبینیم که از چرت به سختی بیدار میشه و میگه : « عه بالاخره رسیدی؟ دیگه داشت خوابم میبردا. حوصلهام واقعا سر رفته بود. این همه مدت اونجا چیکار میکردی؟ »
قیافه ی شخصیت اول واقعا دیدن داره ، شاید مثل قیافه من، نمیدونم.
در میون همین تصورات کارتون مابانه بودم که متوجه دشواری موضوع برای خودم شدم.
امتحانش که ضرر نداشت ، مگه دیگه چی میخواست بشه؟
از یه موضوع ساده و چهارچوب دار مینوشتم
از یه موضوعی که لازم نباشه پیچیدگی آسمانیش رو با کلمات زمینی توجیه کنم ، اصلا صبر کن ببینم، همین رو زمینی تر بگم؟ یه موضوعی رو بدون فکر کردن شروع کنم
مثلا تعریف کردن چیزی که صبح بهش فکر میکردم
شاید همین طوری نوشتن هم زیبا باشه
به کلماتم نگاه کنید ، غرق در سفیدی کاغذ ، اینجا حوصلهشون سر رفته بود تا من برسم و تایپشون کنم و از چرتشون بیرون بیان
شاید رازش همین بود ، اینکه شروع می کرده به نوشتن
راز جالبیه ، اینطور نیست؟


قسمت سخت ماجرا، همین شروع کردنه که تو هم انجامش دادی. راهت هموار دوست عزیز👌
روان می نویسی، انگار نوشته ها رو قبل از نوشتن صدها بار مرور کردی، آفرین ادامه بده، نویسنده جوان….
خوب بود
شروعش منو گیر انداخت چون هم کاروانیتم، به نظرم خیلی خوب از حس ها و فکرات مثال می زنی ینی کلمه ها تو دستته این ینی این کارو بلدی یا استعدادشو داری یا روش کار کردی😊
و سوال پرسیدن از مخاطب هم حس نزدیکی میده ، من اونجاش که گفتی : زمینی تر بگم، رو دوس داشتم👏🏻
ادامه بده به کارت🙏🏽👊🏽