
دیدن حضوری دلنشین
۱۴۰۲-۰۹-۲۵
حرفی که ناگفته مانده
۱۴۰۲-۱۰-۱۲حدس بزن دیشب چه خوابی دیدم
اون بنبست تاریک، اون دیو قرمز، آسمونِ بیستاره
همون خوابی که تو سالها پیش میدیدی
دیو قرمز رو یادت میاد؟
همون که کنارت مینشست و کبوترا رو میترسوند
همون که وقتی گربهها کنارت نبودند؛ اشکت رو جاری میکرد
ای بابا
همون رو میگم که روی صورتت میشست و نمیذاشت نفس بکشی
پس یادت اومد …
همیشه میگفتی نفس تنگی زجرآوره
غصه نخوریها؛ تو این خواب نفس من هم تنگ شده بود
اینطور نگو لطفا، خیلی دست و پا زدم
این دیو قرمز بود، حتی اطرافم هم قرمز شده بود
از اوستا کمک میخواستم؟
مثل حمله دیوهای دیگه، اوستا تو آسمان ماه میکاشت
باید کلی تقلا میکردم تا به لحظه برداشت ماه برسم
تا بتونم طلوع خورشید رو ببینم، اما خب گفتم که نمیشه
دیو قرمز فرق دارد، اونقدر میشینه تا خفهات کنه؛ تا نفس نکشی
اونقدر برام تعریف کرده بودی که همهشو رو میدونستم
منم از جایی دست و پا نزدم؛ نفسی هم وارد نشد
اولش خیلی سخت بود، خیلی
اما آسون شد؛ خیلی آسون
حالا دیگه مثل تو شدم، ساکت و آسوده دراز کشیدم
بدون نفس زدن به ماه نگاه میکنم
هیچوقت درازکشیده بهش نگاه نکرده بودم
راست میگفتیا، ماه واقعا زیباست
انگار دارم خواب میبینم


به نظر من شاعری در حال تولد است.
شاید هم نویسنده ایی که بزودی دستنوشته هایش را باید قاب گرفت. تولدی سخت و شیرین در راه است. جهان منتظر جیغ کودکی است که پای به عرصه ادب و هنر میگذارد و حالا دست و پا زدن هایش روی پوست شهر دیده میشود. و بزودی کتاب هایش و نوشته هایش جاری در روزگار تا بدانند که میماند در ذهن ها و خاطره ها…
آریا