
دیشب خوابی دیدم
۱۴۰۲-۱۰-۰۴
مسابقه هفتگی نویسا – فضای مراسم آیینی
۱۴۰۲-۱۰-۱۳روی زمین گم شده می گشتم
از یاد برده بودم که نقشه جا مانده
چون پرنده، سبکبال میپریدم
بیخبر از نامهای که ناخوانده مانده
در خواب هزار حرفت جاودانه شد
پیش من اما ، خواب با من بیگانه شد
شجاعت در خواب رویایی بیش نیست
وای بر من که حرفهایم نشنیده مانده
گفته بودند هر آدم فقط یک لحطه است
پلک بستن بر هر لحظه برایم مشکل است
تو ولی لحظهات را دزدیدهای
از همین سو چشمانم با تو مانده
هر وسیله بود اتصالی جاودان
از همین سو هر پدیده یادگار باقی بماند
من برایت : گیج و حیران و رها و منفصل
زین سبب «پارکِ دانشجو » برایت باقی مانده
خاطرات چون روز برایت روشن است
خاطرِ من از شب حتی تیرهتر است
چون غروبِ آفتاب را به من وام دادهای
عکاسی از ماه تنها برایم باقی مانده
دردِ سینه، غم و اندوه، داستانی مبهم است
یادگاریهای بینمان از آن هم مبهمتر است
نقشهی گنج و رنج و آفتاب و ماه …
چه حرفی هنوز هم بینمان ناگفته مانده؟

