
آن کوراوغلو تو هستی
۱۴۰۳-۰۳-۲۰
سرو قهوه در بهشت
۱۴۰۴-۰۲-۲۵این یادداشت روایتیست از داستان فیلم Good Will Hunting .
شاهزاده
ویل پسری است که در کودکی از نظر عاطفی توسط مراقبین خود رها شده است. از نظر عاطفی رها شدن به معنای سر راه گذاشته شدن نیست. افراد میتوانند در خانوادهای پرجمعیت باشند اما رها شدن را تجربه کنند. والدینی که به دلیل مصرف الکل از پیکر والد خارج میشود، والدینی که به خاطر کار زیاد یا مشغله در مناسبات فرزندش غایب است یا به هر دلیلی در نقش مراقب خانواده حضور ندارد؛ میتواند به فرزندش حس رهاشدگی را بدهد. رها شدن یعنی تو خودت مسئول خودت هستی. تو مسئول خطاهایت هستی، مسئول موفقیتهایت، مسئول تربیت خودت و مسئول مراقبت از خودت.
زخم : نقشی تحمیلشده
اما زخم های ویل آنجا عمیقتر است که او برای مراقبت از مادرش بر ضرب و شتم های ناپدری سینه سپر میکند. ناپدری در زندگی واقعی لزوما مردی با شلاق یا چکش نیست. ناپدری موقعیتیست که کودک باید در مقابل آن محافظت شود اما گاها این خود کودک است که دست به محافظت از خود و دیگران میزند. پسری که مدال مرد خانه را در کودکی گردن مینهد، دختری که مادر فرزندان کوچکتر میشود، هر دو آنها تنها یک انتخاب بیشتر نداشتند. ناپدری واقعیتی سنگین است که آنها به ناچار آن را میپذیرند و خود با آن کنار میایند.
شلاق یا چکش؟ فرزندان بزرگ میشوند اما رد شلاق و چکش بر شخصیت آنان باقی میماند. آن پسر قدرت شنیدن صدای درونش را از دست میدهد زیرا او سالها مردِ خانه بوده و صدای درونش را برای این مراقبت خرد کرده است. حال او نمیداند که شغل مورد علاقهاش چیست یا چرایی رنج کشیدن خود را در زندگی گم کرده است. یا آن دختر آنقدر به خواسته های فرزندان کوچک رسیدگی کرده و شاید خود را به تنهایی بزرگ کرده که امروز از صمیمیت با انسان دیگر منزجر است. حال او به تنهایی قدم میزند و از تجربه صمیمت و عشق برحذر است. انسانها بزرگ میشوند اما جای کبودیهای چکش یا رد شلاق بر پیکر آنان باقی میماند. آنها حتی این مسیر را ادامه میدهند : برای خرد کردن خود چکش محیا میکنند و اجازه شنیدن خود را از خود سلب میکنند. آنها شلاقی کنار میگذارند تا هیچ گاه با کسی صمیمیت را تجربه نکنند.
پروفسور : راهی به تالار مشاهیر
پروفسور داستان روزی به دنبال حل کننده مسائل سخت ریاضیات دانشگاه میگردد و او را در دادگاه پیدا میکند! ویل جوان نه تنها نابغهی ریاضی است بلکه در کلام خبره است. او به علوم اجتماعی اشراف دارد و ردای فلاسفه و هنرمندان بزرگ را بهتر از همگان تشخیص میدهد. برای پروفسوری که به مدال های جهانی ریاضی خود مینازد، ویل یک پردازنده عظیم است که اگر به راهی راست هدایت شود میتواند بزرگترین مسائل ریاضیات محض را که کمر بشر را خم کرده، حل کند. نگاه همگان به معقوله هوش یا استعداد همین است، برگه برندهای برای رسیدن به بالای هرم انسانی که اگر در دست داری باید به تالار مشاهیر وارد شوی. برچسب « باهوش» به هویت و خواسته های شاهزادهها اعتنایی ندارد. اگر هوش بالایی داشته باشند، پروفسورها آنها را تشویق میکنند که به علوم محض بروند و مسیر برای آنها مشخص شده است. در این مسیر مشخص شدهی استاندارد، شما محکوم به باهوش بودن هستید.
روانشناس : راهنمای مسیر درون
پروفسور میخواهد ویل را به راه راست بیاورد و پس از گردش بین روانشناسان زمانه او را به دوستی قدیمی میسپارد. روانشناس میفهمد ویل صدای خود را گم کرده و این راه عمیقتری برای درمان طلب میکند. او نمیخواهد ویل را سرسری به کار بفرستد. ماجرا نشان دادن راه راست به شاهزاده نیست، باید راه درست را به او نشان داد. شاهزاده قطبنمایی درونی را گم کرده، اون نیاز به ارتباطی دارد که بتواند به آن اعتماد کند، به آن تکیه کند و در کنار آن فرد زره کامل بودن را کنار بگذارد و مانند انسان آسیبپذیر باشد. روانشناس این را میداند و هدف او ایجاد ارتباطیست که در آن ویل بتواند به شخصی اعتماد کند. روانشناس ما میداند که چرا برای ویل پول بیشتر یا جایگاه بالاتر بیاعتناست. شاهزادهای که خود را غرق در ثروت هوش خود میابد، دستمزدی بالا و جایگاهی والا رشکآور نیست. شاهزادهای با ثروتی درونیست که میتواند خود را از همگان پنهان کند و هرجا لازم است پیدا شود. پنهان کردن خود را با فراموشی خود نشان میدهد. پیگیر تحصیلات عالی نشدن، جایگاه اجتماعی پیدا نکردن، استفاده از سختترین علوم برای اموری پیش پا افتاده. او به نامرئی بودن عادت دارد، به ندیدن خود برای رفع نیاز کسی که از آن مراقبت میکند. او شاهزادهای ناکام است که نمیخواهد از خود مراقبت کند. او میخواهد در امنیت نامرئی بودن بماند.
عشق : درونیترین صدا
در همین حوالی معشوقه وارد میشود. دختری که خود پای در قلمر شاهزادهی ما میگذارد. در یک روز تصادفی که شاهزاده خود را نشان میدهد، دختر تفاوت او را از پسران دیگر تشخیص میدهد. دختر قصد ندارد که « فرد اولی» برای خویش داشته باشد، او رابطهای تفننی را ترجیح میدهد. اما به مرور شجاعانه دلبسته ویل میشود. دلبسته اینکه کنار او آسیبپذیر باشد، خودش باشد، دختری شیطون و بازیگوش بدون نقاب وقار زنانه یا مدرک دانشگاهی. ویل اما میترسد. ترس دارد که دوباره رها شود، توسط کسی که او را دوست دارد رها شدن داستان زندگی اوست. شاهزاده این داستان را میشناسد و آن را عمیقا زندگی کرده. ترس شناخته شدن و رها شدن برای او واقعیست. خود را وقف کسی کنی و برای او ضربه چکش را به جان بخری اما او تو را رها کند. گاهی فکر میکنم که ضربه چکش، کار بیوقفه، خسته مضاعف، دستاوردهای بالا، ریسکهای بالا به جان خریدن یا خود را وقف راهی کردن نهایت شجاعت است، اما اینطور نیست. نه ساعت بالای کاری نهایت شجاعت است نه حتی مقابل چکش ایستادن. شجاعت در زندگی؛ آگاهانه آسیبپذیر بودن است، از کسی که واقعا میتواند به تو آسیب بزند. شجاعت در ساختن رابطه است، ارتباطی که هیچگاه عمیقا تجربه نکردی. شجاعت نشستن با خود است، مرهم گذاشتن روی زخمی که نمیخواهی آن را ببینی.
یاران وفادار : تکیهگاه قهرمان
ویل؛ شاهزادهی داستان ما یارانی دارد که به او وفادارند. برادرانی که برای ویل هرکاری میکنند. یاران وفادار در زندگی واقعی به هر صورتی میتواند باشد، افرادی که سبک نگرش متفاوتی از تو دارند و میدانی که همیشه با آنها دورادور در ارتباط هستی. گاها دوستانی از جنس مخالف هستند و میدانی هیچ گاه آن طور که باید به آنها وصل نمیشوی. گاهی همکارند و میدانی به دلیلی بیرونی همیشه تو را همراهی میکنند. انها وفادار و امن هستند زیرا میتوانی کنارشان به چالش کشیده نشوی. میتوانی عمیقا در آغوش تمنایت کشیده نشوی، میتوانی با آنها باشی بدون اینکه زخمهایت آشکار شوند. آنها کاری با زخمهای تو ندارند، چه کسی دوست دارد کام دوستی که با هم به تفریح میروند را تلخ کند؟ چه کسی زخمهایش را به همکارانش نشان میدهد؟ گاهی میتوانی در یک آن جواب تماسشان را ندهی و همه چیز تمام شود. اما آنها امن هستند چون به دلیلی کنار تو میایستند و تو را همراهی میکنند. همین نقطه اثر محدود اما متمرکز است که باعث میشود روزی که یکی از دوستان ویل به او میگوید : « عمیقا آرزو دارم روزی اینجا را ترک کنی.» آن حرف بر جان شاهزاده بنشیند. وفاداری و توجه برای شاهزاده ما چیز کمی نیست و وقتی شخصی وفادار از خواسته قلبی خویش با او سخن میگوید، نباید نقش آن حرف را دست کم گرفت.
قلمروی گمشده
کدام مسیر شاهزاده را به قلمرو خویش باز میگرداند؟ قلمرو شاهزاده کجاست؟ شغلی که پروفسور محیا کرده؟ شهری که در آن پنهان شده؟ علایق بیانتهایش؟ در امنیت همیشگی بین دوستانش؟ هیچکس تا آن زمان که ویل از قطبنمای درونی استفاده نکرده باشد، نمیداند. اما آن قطبنمای درونی در گوشهای رها شده. او به یاد ندارد که کجا میتواند آن را پیدا کند. در آن سپر شدنها در مقابل چکش ناپدری، آن را به گوشهای انداخت تا درد را حس نکند. حس نکند که چقدر محتاج این بود که والدینش مراقب او باشند. برای همین روزی که روانشناس او را در گوشهای گرفتار میکند و تکرار میکند « تقصیر تو نبود، تقصیر تو نبود، تقصیر تو نبود … » اشک ویل جاری میشود. ویل آن زره کامل بودن را میشکند و پای بر زمین میگذارد تا انسان شود؛ آسیب خورده از امنترینها، زخمی از ناپدری و ناکام در مراقبت خویش بودن. تنها وقتی پای بر زمین میگذاری میتوانی ادعای قلمرو کنی. حال او پای بر زمین گذاشته است. قطبنمایش را از غباری چندین ساله پاک میکند. او درباره خود چیز زیادی نمیداند و روش استفاده از قطبنما را فراموش کرده است. با این حال قطبنما چیزی را خوب و دقیق نشان میدهد : « او عاشق آن دختر است.». برای شاهزادهی گمشده این موضوع سرنخ کمی نیست. نباید با بیدقتی آن را فراموش کرد یا با استانداردی تعیین شده گفت که « ابتدا شاغل میشوی، بعد خانه میخری و بعد به دنبال معشوق خود میروی». میدانم شاید عجیب باشد اما زندگی همینقدر جادویی و واقعیست.
باید جایی باشی که ارزش رنج انسان بودن را توجیه کند. باید جایی باشی که معنادار باشد. جایی که امن باشد برای به چالش کشیده شدن.
برای شاهزاده ما آن قلمرو جایی از پیش تعیین شده نیست و باید با ماجراجویی آن را پیدا و گسترش دهد. اما او یک چیز را دقیقا میداند : او میخواهد قلمرو خود را از کنار معشوقهاش آغاز کند.

