
عصر تاریک جهانی در راه است
۱۴۰۴-۰۴-۱۳
چرا فرار از احساسات به ما آسیب میزند؟
۱۴۰۴-۰۵-۱۱یادم نیست نسبت دادن آگاهی به روحیات درونی انسان و تفکیک کردن اونها از یکدیگر رو اولین بار کجا یاد گرفتم : در مکتب کهنالگویی یونگ؟ در تعالیم تائو؟ یا در شناخت اهورامزدا؟ فقط به یاد دارم خرافیترین کاری بود که تا اون زمان کرده بودم! حتی اون بازه احساس میکردم به متفکرین و منطقدانان محبوبم خیانت کردم!
اما در عمل؟ کارکردش بینظیر بود!
این رفتار گره از پیچیدگیهای تصمیماتم باز میکرد و کمک میکرد به مدد ربالنوعِ راهنمایِ ارواح : هرمس ( همان مرکوری رومیان) تصمیمات سرنوشتسازی بگیرم و به سرزمینهای ناشناخته بیشتری سفر کنم. مثلا میتونستم روحیه رقابتجویم رو توأم با روحیه ایثارم حفظ کنم و همزمان که در زمین مسابقه رقابت میکنم، خارج از زمین با دوستی و ایثار نقطه ضعفها رو گوشزد کنم.
خنجری از جنس خود
نویسنده در این سکانس از مختارنامه، با همین شیوه دغدغهمندی او را روایت میکند. مهم نیست اگر شخصیتهای مذکور را نشناسید یا ندانید چرا مختار، « امیر مختار» هم نامیده میشود. هسته درگیریها درونیست. شخصیت برای گسترش عدالت جامهی امیری را بر تن کرده اما نه به شکل مرسوم امیری میکند، نه به خاطر مسئولیتهای امیری هدفش ( گسترش عدالت) را به نتیجه میرساند.
شما در این نوع درگیریهای درونی چه میکنید؟
شاید شما هم مانند مختار، روزی جامهای بر تن کردید که با هویت درونیتان در تضاد است—نه برای قدرت، نه برای مقام، بلکه تنها چون فکر میکردید این تنها راه رسیدن به هدفی والاست. اما وقتی نقابها فرو میریزند، تازه میفهمید که چقدر با پوشیدن آن جامه از خود واقعیتان دور افتادهاید. آنگاه چه میکنید؟ آیا همچنان در این نقش میمانید، یا جرئت میکنید همهچیز—حتی آنچه را که « وفاداری» یا « مسئولیت» مینامیدند— را رها کنید؟
باور کنید این تناقض تنها مختص مختار نیست. تصور کنید وارد شغلی شدهاید که روزی عاشقش بودید، اما حالا هر رفتارتان—از لبخندهای اجباری تا تعهدات تحمیلی—فقط نقابی است برای پنهان کردن بیمعناییِ درونی و پوچی موقعیت. آیا باز هم حاضرید عمرتان را صرف بازی کردن نقشی کنید که دیگر باورتان نیست؟ یا با جسارت دست به رفتاری میزنید که به مدد هرمس، به ناشناختهها سفر کنید؟
مرزهای تو کجاست؟ و آن دم که فریاد « کافیست!» در وجودت میجوشد، چه میکنی؟

