
بودن و شدن ، زنانگی و مردانگی
۱۴۰۴-۰۶-۱۵
تجربههای فرهنگی و سرگرمی : پاییز ۱۴۰۴
۱۴۰۴-۰۹-۲۰دوشنبه – ۲۸ آبانماه ۱۴۰۴
ساعت ۰۷:۴۵
با کابوسی که یازدهمین شبه میبینمش از خواب بیدار شدم. ذهنم درگیر تعبیرش شده : تعبیر حاوی پیام سوگ در خانوادهام هستش. چه کسی داره چه سوگی رو تجربه میکنه؟ چه لحظه و موقعیتی این سوگ برای من هم نمایان میشه؟ چرا این بینش برام شدید و ادامه داره؟ آیا باید کاری کنم؟
ساعت ۰۸:۰۰
تو حموم هستم و آب قطع شد! کلی دیرم میشه اگر صبحونه هم بخورم. نخورم؟ نمیدونم. خسته شدم از تصمیم گرفتنهای موقعیتی. گاهی هر روزم تبدیل میشه به تصمیمگیریهایی که میتونند روزم رو بسازند یا نابود کنند. حتی اگر نتیجه هم باب میل باشه ، باز هم این همه تصمیمگیری خستهکننده است.
ساعت ۰۸:۴۰
تاکسی اینترنتی که گرفتم تیونینگ شده! راننده براش جالبه که متوجه تفاوت کمکفنر شدم و درباره نقش کمک فنر در فرسودگی خودرو صحبت میکنه. دو ماه پیش از همسرش جدا شده. چقدر بدنش گرفته و جمع شده است و حرفهاش بلندپروازانه و پویا، احتمالا هنوز تاب ورود به سوگ رو نداره. ای کاش هر چی زودتر ماشینش تصادف کنه تا فرصت کنه وارد درد فلاکتش بشه. حدیثی از مسیح خواسته دلم رو به خوبی بیان میکنه : « تا زمانی که آخرین دینارتان را پرداخت نکنید، خارج نتوانید شد.» (متی ۵:۲۶)
ساعت ۰۹:۱۲
ریل مترو خراب شده! (؟) متصدی میگه تو دو ساعت اخیر هیچ قطاری رد نشده. ترجیح میدم برای همکارام جریمه دیر رسیدن بخرم تا اینکه ۳۵۰ تومن بدم به یه تاکسی اینترنتی دیگه. حاضر نیستم به هر بهایی به موقع برسم اما دیر رسیدن هم بهایی داره.
ساعت ۱۰:۲۰
اولین خبر ساعت کاری این بود : عکس سرپرستم که از خودش تو اورژانس گرفته! نمیدونم چی شده، الان وقتش نیست نگرانش بشم، کادر درمان زنده نگهش میدارند. احتمالا فشارش بالا رفته باشه، خیلی از دستش ناراحتم که مراقب سلامتیش نیست. احتمالأ هیجانات تیم هم آشفته خواهد شد. انتظار خشم و اضطراب رو ازشون دارم و باید کلافگی احتمالی رو مدیریت کنم. شاید هم خشم و کلافگی خودم رو ، نمیدونم.
ساعت ۱۱:۰۵
اولین جملهی روز مسئول بخش لجستیک به من : « میبینی که چی شده؟ و فهمیدی چقدر سرم شلوغه؟ امروز نمیخوام زیاد ببینمت!» خرمگس معرکه هستم براش؟ نه، فکر کنم صمیمانهترین حرفی بود که تا الان ازش شنیدم.
ساعت ۱۱:۵۰
یه مشتری درخواست مشاوره داده. میگه به زودی برمیگرده به سوییس و عجله داره. من رو دوستش معرفی کرده و خیلی ازم تعریف شنیده. لهجه ارمنی داره و دیروز کلیسا بوده. از کجا میدونم؟ سطح تعاملم باهاش مثل یه دوست نزدیکه : انگار موقع صحبت کردن همدیگر رو در آغوش میگیریم.
ساعت ۱۳:۱۰
ارتباطم با یه دوست نزدیک رو تو چت پایان دادم. به نظر میرسید تمنایی هم برای شنیدن حرفهای من نداره. روایتش از چالش یکطرفهست و اگر چه قبول دارم درسته اما این فرد جایگاهی داره که انتظار داشته باشم به احساسم رسمیت بده.
ساعت ۱۴:۱۵
درخواست کردم نیم ساعت وظایفم رو رها کنم. واقعا به خلوت کردن با خودم نیاز دارم. اون مکالمه انرژی روانی زیادی برد. باورم نمیشه وسط روز کاری چت کردم! نیاز دارم کمی احساساتم رو تجربه کنم، نمیخوام رو گردنم سنگینی کنند یا وقتی با دوستان دیگهام وقت میگذرونم در حال تجربه ترس از دست دادنشون باشم چون این لحظه نشستم و کار کردم.
ساعت ۱۷:۴۰
تنها نوجوون مجموعه الان از خواب بیدار شد. بهش حق میدم خوابش ببره، حتی برای من هم خیلی کارها کسلکننده است. چقدر تو نووجونی از ایده خوابیدن وسط روز بدم میومد. انگار با خوابیدن فرصت زندگی کردن رو از من میگرفتند و چیزی رو از دست میدادم.
ساعت ۲۱:۱۵
اومدم کنار آشنایی تا با هم چای بخوریم و هفتاد دقیقه با هم حرف زدیم! شاید در مکالمههای مشخص کلامش آشفته به نظر بیاد اما جایی از وجودش وحدتی متمرکز بر مکالمه بود. احتمالا وقتی از خونه بیرون میاد یادش بره آسمون رو نگاه کنه اما مطمئنم آسمون همیشه تو وجودش جاری هستش. آدم بزرگی خواهد شد، نمیدونم چرا این فکر رو میکنم.
ساعت ۲۱:۵۰
تماسم با پدر طولانی شده در عین اینکه هر دو خستهایم. من شیفته شنیدن صدای این مرد و صحبت باهاش هستم، حتی تلفنی! دوست دارم بیجهت راه برم و راه برم و با هم حرف بزنیم. به حق آنک آن شیر حقیقی چنین صید دلم کردست آشکار (مولانا)
ساعت ۲۲:۱۶
انتظامات درب رو بسته و تو ساختمان تئاترشهر گیر کردم! کسی نیست صدام رو بشنوه و ظاهراً تا صبح باید اینجا باشم. تنها راه خروجام اون پنجره و پرچین محوطه هستش. یه وقت نرم از پنجره بالا شبیه دزدا به نظر بیام؟! فقط یه رهگذر عادی هستم که یه کم گیر کرده.
ساعت ۲۲:۴۰
راننده اسنپ ایده جالبی داره : « در هر صورت دخترها از بالا پایین رفتن رابطه عاطفی بیشتر به هیجان میاند، پس بهتره عامدانه رابطه رو بیثبات و الاکلنگی نگه داشت!» خودش هم سه ساله همین طوری تو رابطه است. الان یادم نمیاد چرا پاک کردن صورت مسئله خوب نیست، اما تا حالا اینطوری به کارکرد هیجانات رابطه نگاه نکرده بودم.
ساعت ۲۳:۱۵
« خدا هر چی میخوای بهت بده.» مردی که آیفون دخترش رو تو تاکسی پیدا کردم بهم گفت. راستش قبل این حرفت فقط میخواستم برسم خونه و پشیمون بودم از دیدن اون گوشی. اما الان فکر میکنم کاش دوباره آیفون پیدا کنم تا یکی از صمیم قلبش برام خوبی بخواد.
ساعت ۲۳:۵۵
ویس تشکر دوستی رو برای پدر فرستادم، پدر میگه بهم افتخار میکنه که از پس کار بزرگی بر اومدم. راستش منم به خودم افتخار میکنم اما نه بابت کاری بزرگ. اتفاقا چون بعضی روزهای عادی رو با ماجراهای جالبی تموم میکنم. یاد کتاب « پیرمرد و دریا» همینگوی میوفتم. پیرمردی که به جای ماهی، مارلین شکار میکنه. مثل من که با روزمرگیها، ماجراهایی این چنین تجربه میکنم.

