
چرا فرار از احساسات به ما آسیب میزند؟
۱۴۰۴-۰۵-۱۱
صید ماجرا در روزمرگی
۱۴۰۴-۰۸-۰۸در حدود سال ۱۳۹۷، از مطالعه فلسفه قارهای فاصله گرفتم. این فلسفه برایم مثل زنجیرهای از بحثهای بیپایان شده بود – شبیه به دعواهای نسلبهنسلی بین هواداران استقلال و پرسپولیس. آن زمان، اطرافیانم مرا سرزنش میکردند: «چطور میخوای نظریهپرداز اقتصاد بشی، اما فلسفهای رو که عمیقاً با روششناسی مرتبطه، نخونی؟»
اما برای من اهمیتی نداشت. فلسفه تحلیلی و منطق بودند که در آن روزها روانم را نجات دادند. خواندن و ترجمه آثار فیلسوفانی مثل برتراند راسل و لودویگ ویتگنشتاین، جهان را برایم به زبان و فیزیک تقلیل دادند. اگرچه این دیدگاهها سادهانگارانه و غیرواقعی بودند، اما برای مدتی طولانی، رهاییبخش عمل کردند.
همین ابزارهای فکری، سالها بعد به من کمک کردند تا قدمبهقدم و با مسیر و قطبنمای خودم، دوباره به فلسفه قارهای برگردم.
حالا بیایید به محتوای این ویدیو بپردازیم، که درباره مردانگی و زنانگی است:
تجربه شخصی من هم تأیید میکند که «زن وجود ندارد» – این عبارت مشهوری از ژاک لاکان است، که به معنای ناتوانی زبان در توصیف کامل زنانگی اشاره دارد. من لاکان را عمیقاً مطالعه نکردهام و ادعایی هم درباره درستی آرای او ندارم، اما آنچه خودم تجربه کردهام این است: زنانگی را نمیتوان بهطور کامل با زبان فهمید. هر بار که تلاش کنی آن را توصیف کنی، بخشی از آن حذف میشود و از همان نقطه میتوان آن را بیمعنی جلوه داد.
شاید بهترین توصیف برای زنانگی، همین «زنبودن» باشد. این مفهوم کامل است، چون ذاتاً وجود دارد و باید آن را زیست. زنانگی از همان ابتدا غایت خود است و مانند مردانگی، نیازی به «شدن» یا تبدیل ندارد.
از سوی دیگر، اگر بخواهید به زنانگی حمله کنید و خود، جامعه و تمدن را خدشهدار سازید، کافی است زن را به زبان تبدیل کنید و سپس او را بهطور عملی وارد جهان مردانه نمایید. در این کار بسیار موفق خواهید بود. مثلاً ملغمهای از کلمات و انتظارات اجتماعی سرهم کنید – مثل «زن مستقل»، «زن قدرتمند» یا «زن برابر» – و اجازه دهید زنان بخواهند به این مفاهیم جامه عمل بپوشانند. اگر در جهانی با چهارچوبهای مردانه موفق نشوند، شما پیروز شدهاید؛ زیرا نسلی از زنان را از زنانگیشان جدا کردهاید و چرخهای ادامهدار ساختهاید. اگر هم موفق شوند، زود متوجه خواهید شد که قواعد اجرایی این ملغمهها، سلسلهمراتب شایستگی را به هم میریزد، نسل بعدی را آشفته میکند، فرهنگ را بیشکل میسازد و تعادل بین مرد و زن را فرومیپاشد. در هر صورت، وقتی شاکله فرو بریزد، قدرت «زنانه بودن» خفه میشود: زنان باید مردانه شوند و مردان بیحس یا خاموش. بهترین راه همین است: نسبت دادن ملغمهای از کلمات و منطق مردانه به زنان.
برای تقویت اقتدار و آن «بودن» ذاتی زنان، باید مفهوم «شدن» را از آنها دور کنیم. کلماتی مثل آزادشدن، رهاشدن، مستقلشدن، اسیرشدن، زنشدن، ایرانیشدن، زیباشدن، باسوادشدن، بیسوادشدن و غیره، همه اینها زنانگی را به چیزی ناقص تبدیل میکنند که نیاز به تکمیل دارد.
زنبودن فرمی بینقص از طبیعت است ( و همان قدر ناقص). ما چطور جرات کردیم آن را به فرمهای مطلوب خودمان دربیاوریم؟ آیا این رویکرد به نتیجه رسیده است؟
ما هیچوقت خورشید را برای تنظیم گرمایش تغییر ندادیم؛ بلکه خودمان را جابهجا کردیم تا خنک شویم. هیچوقت زمستان را پنهان نکردیم؛ بلکه خودمان را گرم کردیم.
زنان با قدرت (به معنای سلطهجویانه) نسبتی ندارند، زیرا زنانگی خود به غایت مقتدر است. شاید بهتر بگوییم: برای تجربه بهتر زنانگی، باید مردانگی را خلق و مردان موجود را بهتر تنظیم کنیم. سؤال باید حول این موضوع باشد: مردان شایسته چگونه تربیت میشوند؟ مرد شایسته چه فرمی دارد؟ آیا دلیر است، صبور، سوگوار، یا میل به قدرت و ثروت دارد؟ در شهر شاعر است یا در طبیعت جاری؟ دیو مهربان است یا مجنونی عاقل؟ چگونه آنها را شناسایی، انتخاب و الگوی دیگر مردان کنیم؟ چگونه فضای تربیت بهتری برای این فرم فراهم کنیم؟ مردان موجود در «انبار» را چه کنیم؟ (خب، نمیشود ما را حذف کرد.)
آیا جالب است که سلسلهمراتب متنوع مردانگی را به یک معیار مالی تقلیل دهیم؟ آیا مشکلی ندارد که تمدن به جایی رسیده که مردان تنها به دنبال ثروت هستند؟ ما مردان هنرپیشه، خلاق، قدرتمند، بدنمند و حتی خارج از تمدن را هم با ثروت یا پتانسیل ثروتآفرینی امتیازدهی میکنیم. آیا تنها یک هرم برای تمدن کافی است؟
اینجاست که شناخت الگوهای مردانه اهمیت پیدا میکند: داستان قهرمانان زبانزد، اسطورههای مردانه که پا به جهان واقعی میگذارند. البته این به معنای خاموش کردن الگوهای زنانه نیست؛ زنان روایت دارند و الههها موجوداتی فعال و پویا هستند. هدف این است که حربه تداوم تمدن در دست روح زنانه باشد: اوست که میتواند اسب چموش مردانه مطلوب خود و جامعه را برگزیند تا گاری مقدس تمدن به پیش رود.
خواندن زبانشناسان و منطقدانان در آن زمان، نه تنها رهایی از حرفهای فهمناشدنی و بیارتباط با من بود، بلکه سالها بعد دری را گشود برای فهم جهانهای روایی، بینمتنی و فرامتنی. جایی که «من هستم، آنچه هستم» معنادار میشود و «باش و بیدرنگ میشود» هم.
پ.ن: این دو عبارت، جملات شاخصی از انجیل و قرآن هستند.

