
یک وجب از آشوب
۱۴۰۵-۰۱-۲۷سایهی جنگی که سالها بر ایرانِ ما سنگینی میکرد، سرانجام فرود آمد. در این فرود، حفظِ رویهی زندگی بیش از پیش سخت شده. در عمل هر فردی که میخواهد مسیر شخصی خود را بسازد/بپیماید باید روال روزمرهی جدیدی بنا کند و یا نگاهی تازه و متفاوت به زندگی داشته باشد. با توجه به شرایطی که به روزمرهی تکتک ما تحمیل شده، کتابهای زیر رو انتخاب کردم. هر سهی این کتابها بر روی مهارتِ «بازآراییِ ذهنی»1Cognitive Reframing تمرکز دارند که به شما یاد میدهند که به جای تمرکز بر تغییر دنیا بر روی تنظیم لنز دوربینتان متمرکز شوید. همچنین ( به نظرم) هر کدام از این سه کتاب به نوعی نوری بر مسئولیت شخصی و تفکر سیستمی میاندازند که کمک میکنند موضوعات، افکار و رفتارهای ناکارآمد روزانهتان را بهتر بشناسید.

تغییر پرسشها، تغییر مسیر مکالمه
در مسیر پرپیچوخم زندگی، گاهی تنها چیزی که برای گشودن گرهها و قدم گذاشتن در مسیری نو نیاز داریم، نه تغییر دنیا بلکه تغییر زاویه دیدمان است. اما چگونه؟ کتاب « سوالاتت را تغییر بده تا زندگیات تغییر کند» اثر دکتر ماریل آدامز، دقیقاً همین راز را با ما در میان میگذارد. این کتاب، بیش از یک راهنما، ابزاری است قدرتمند برای بازتعریف مکالمات درونیمان.
آدامز در این اثر، ما را با دو جهانبینی متفاوت آشنا میکند: ذهنیت «قضاوتگر» و ذهنیت «یادگیرنده». او به زیبایی نشان میدهد که چگونه سوالاتی که ناخودآگاه از خود میپرسیم، میتوانند ما را در دایرهای از محدودیتها و حس قربانی بودن حبس کنند، یا در مقابل، دروازهای به سوی رشد، کشف و امکانات بینهایت بگشایند. به جای پرسشهایی مانند «چرا همیشه من؟» یا «این چه بدشانسی بود؟»، او ما را دعوت میکند تا سوالات توانمندساز بپرسیم: «چه میتوانم از این تجربه بیاموزم؟»، «چه انتخابهای دیگری دارم؟» یا «چگونه میتوانم اوضاع را بهتر کنم؟».
این کتاب یک فلسفهی عظیم برای زندگی ندارد. در عوض، چیزی بسیار کاربردیتر به شما هدیه کرد: یک ابزار ساده و عملی. برای من، این کتاب شبیه یک قطبنما برای مارپیچ افکارم است. هر وقت خودم را در چرخهی تکراری از کلافگی یا سرزنش پیدا میکنم، درس اصلی آن را به یاد میآورم و از خودم میپرسم: « چطور میتوانم به شیوهای دیگر درباره آن فکر کنم؟». همین تغییر قاببندی ساده، به من کمک میکند تا از مکالمات دشوار و موانع شخصیام راحتتر عبور کنم. این کتاب دربارهی پیدا کردن پاسخها نیست؛ بلکه دربارهی یادگیری پرسیدن سوالات بهتر در طول مسیر است.

علومِ ممکن برای هنرِ ناممکن
راستش را بخواهید، همیشه با کتابهایی که عناوینی مثل «ناممکن» دارند، کمی با احتیاط برخورد میکنم. اغلب آنها چیزی جز جملات انگیزشی تکراری نیستند. اما چندین سال پیش خانم آرزو ویشکا این کتاب را به من معرفی کرد و من به واسطه تجربهای که از جمع جیپسی داشتم دافعهای برای شروع آن نداشتم.
استیون کاتلر در « هنر ناممکن» راهی جز جملات انگیزشی را میرود. او به جای شعار دادن، یک جعبهابزار علمی در اختیارمان میگذارد؛ جعبهابزاری که از دل سالها تحقیق در حوزه عصبشناسی و روانشناسی عملکرد حداکثری بیرون آمده است. کاتلر معتقد است که رسیدن به دستاوردهای بزرگ، که ما آنها را « ناممکن» میدانیم، جادو یا استعداد ذاتی نیست، بلکه یک « فرآیند» قابل یادگیری است. او با زبانی ساده، مکانیکِ پشتِ حالت « غرقگی» (Flow)، انگیزه، یادگیری و خلاقیت را برای ما کالبدشکافی میکند. کتاب به ما یک نقشه راه مشخص میدهد که چگونه از این اصول زیستی به نفع اهداف بزرگمان استفاده کنیم.
برای من، ارزشمندترین بخش کتاب این نبود که یاد بگیرم چگونه به یک ابرانسان تبدیل شوم. بلکه این بود که فهمیدم « انگیزه» یک احساس ناگهانی نیست که باید منتظرش بمانیم؛ بلکه یک چرخه است که میتوانیم آگاهانه آن را بسازیم و تقویتش کنیم. این کتاب برای کسانی نیست که به دنبال راهحلهای یک شبه هستند. بلکه برای آنهایی است که یک پروژه بزرگ، یک رویای دور یا یک ماجراجویی شخصی در ذهن دارند و میخواهند بدانند چطور مسیر رسیدن به آن را با استراتژی و پشتوانه علمی طی کنند، نه فقط با امید و آرزو.

جرئت دوستداشتهنشدن
وقتی اولین بار نام این کتاب را شنیدم، فکر کردم با یک راهنمای دیگر برای افزایش اعتماد به نفس روبرو هستم( زندگی را با دستت چپت بگیر! ) . اما با خواندنش، انگار کسی یک سطل آب یخ روی باورهایم ریخت. « شهامت موردتنفر بودن» کتابی آرامشبخش نیست؛ بلکه کتابی است که به زیبایی شما را به چالش میکشد تا زیربنای تمام روابط و تصمیماتتان را بازنگری کنید.
این کتاب که بر پایه روانشناسی آلفرد آدلر و در قالب گفتوگوی یک فیلسوف و یک جوان نوشته شده، یک ایده مرکزی بسیار قدرتمند دارد:« اینکه دیگران درباره تو چه فکری میکنند، وظیفه آنهاست، نه وظیفه تو.» در دنیایی که مدام در حال تلاش برای کسب تایید و جلب رضایت دیگران هستیم، این جمله شبیه یک مجوز برای رهایی است. کتاب به ما یادآوری میکند که بسیاری از اضطرابها و نارضایتیهای ما از اینجا نشأت میگیرد که در وظایف دیگران دخالت میکنیم و بار قضاوت آنها را بر دوش خود میکشیم.
برای من، مهمترین دستاورد این کتاب درک ( تمرینِ) عمیقتر مفهوم « آزادی» بود. آزادی این نیست که هر کاری دلمان خواست انجام دهیم؛ آزادی یعنی پذیرفتن این حقیقت که هر مسیری را هم که انتخاب کنیم، همیشه کسانی خواهند بود که آن را دوست ندارند. و این کاملاً طبیعی است. مکالمات این کتاب به من جرئت داد تا انرژیام را به جای نگرانی از قضاوتها، روی ساختن مسیری متمرکز کنم که واقعاً به آن باور دارم. این یک سفر ذهنی کوتاه اما عمیق است که هر جستجوگری باید یک بار آن را تجربه کند. منابع و امکانات ما برای سفر محدود هستند، ما نمیتوانیم منابع را صرف وظایف دیگران کنیم.

