
تجربههای فرهنگی و سرگرمی : پاییز ۱۴۰۴
۱۴۰۴-۰۹-۲۰
سه کتاب برای زیستن در بهار ۱۴۰۵
۱۴۰۵-۰۲-۲۷روزهای آغازین سال ۱۴۰۵ بود؛ روزهایی که زنده ماندن، خود به کاری تماموقت بدل شده بود. جنگ، اضطراب، و روحیهای خردشده، همهچیز را به میدانِ فرسایشیِ بقا تبدیل کرده بودند. در همان روزها به مهمانیِ سالیانهای دعوت شدم: محفلی شبانه به مناسبتِ تولد زرتشت.
امسال، بهمنداد ــ بزرگِ مجلس ــ برای من هدیهای متفاوت در نظر گرفته بود: یک طوطی!
یادم هست آن شب چهقدر آشفته بودم. در ذهنم گفتوگویی را تمرین میکردم که با آن هدیه را پس بدهم، یا نقشهای میکشیدم برای فرار کردن و جا گذاشتنِ قفس در گوشهای از خانهی میزبان. اما چیزی در من، چیزی از جنسِ همان شوالیهی همیشهخسته، به میدان فراخوانده شده بود. وقتِ گریز نبود؛ وقتِ پذیرفتن بود.
وقتی با ناباوری و مزاح گفتم: «چرا اینقدر زحمت کشیدید؟ واقعاً انتظارش را نداشتم»، بهمنداد پاسخ داد: «به نیروی کمکی نیاز بود تا زنده بمانی. امیدوارم در مأموریتی که به او سپردهام موفق شود.» بعد بلند شد و رفت؛ چنانکه انگار پیامی را رسانده باشد و دیگر ماندنش ضرورتی نداشته باشد.
همان شب، به خاطرِ رفتارها و خلقوخویش، نامش را «هرمس» گذاشتم. شاید هم دقیقتر این باشد که بگویم او را تجسمی از هرمسِ درونم دیدم؛ همان هرمسی که معمولاً پشتِ آپولو و هادس پنهانش میکنم، مبادا نظمِ روشنِ یکی یا وقارِ تاریکِ دیگری به هم بریزد.
من از کودکی، به شکلهای مختلف، مراقبِ دیگران بودهام. آنقدر زود با مراقبت آشنا شدم که گاهی خیال میکنم پیش از آنکه معنای «خود بودن» را بفهمم، معنای «مسئول بودن» را آموخته بودم. حالا مدتی از بودنِ هرمس در زندگیام میگذرد و کم نبودهاند روزهایی که شیطنتهایش، بینظمیهایش و خرابکاریهای کوچکِ مدامش، نظمی را که با زحمت در روزمرگیام ساخته بودم بر هم زده است. با این همه، چیزی در این میان هست که به توضیح تن نمیدهد: این موجودِ کوچک واقعاً نیروی کمکیِ من برای زنده ماندن شده است.
حکایتی هست ــ که آن را به سرزمین هند نسبت میدهند ــ به نامِ «فیل سفید». اندرزِ روشنِ آن حکایت این است: اگر در مسیری مهم و معنادار گام برمیداری، پذیرفتنِ مسئولیتی اضافی ممکن است تو را فرسوده کند و از همان مسیر بازدارد. حکمتِ آشناییست. زندگی، بهخصوص برای کسانی که بارِ معنا را جدی میگیرند، بهاندازهی کافی سنگین هست؛ چه رسد به اینکه چیزی دیگر هم بر شانهات گذاشته شود.
اما معمای من دقیقاً از همینجا آغاز میشود. اگر مردی، برای معنا دادن به رنجِ زندگی، خود را با طنابی از وظایف و مسئولیتها به صلیبِ خویش آویخته باشد، آنگاه با موجودی یکوجبی چه باید بکند؟ با موجودی که روی شانهاش مینشیند، طنازی میکند، همانجا خرابکاریاش را به جا میگذارد، و بعد با بیشرمیِ تمام به سمتِ کتابها فرار میکند؟
آیا این موجود، صرفاً مزاحمیست در مسیرِ یک مأموریتِ جدی؟ یا خود، بخشی از همان مأموریت است؟
شاید مسئله این باشد که من معنای زندگی را زیادی در هیئتِ وظیفه شناختهام: در برداشتن، تاب آوردن، ادامه دادن، وفادار ماندن به بارهایی که بر دوش دارم.
اما گاهی زندگی، نه در وزنههای بزرگ، که در مزاحمتِ موجودی کوچک از من طلبِ پاسخ میکند؛ موجودی که نمیگذارد فقط «کارکردی» بمانم، فقط «مفید» بمانم، فقط صلیبِ خود را شکوهمندانه حمل کنم. گاه چیزی بازیگوش، بینظم، زنده و پیشبینیناپذیر وارد زندگی میشود تا من را از شکلِ سنگیِ معنا بیرون بکشد. شاید بعضی مأموریتها برای آن نیستند که من را منظمتر، کارآمدتر یا حتی موفقتر کنند. من به بعضی مأموریتها نیاز دارم تا نگذارند کاملاً به ابزارِ وظایف خود تبدیل شوم. تا یادم بیندازند که زنده ماندن فقط ادامه دادن نیست؛ گاهی تعقیب کردنِ همان مجرمِ کوچکِ شیطون هم هست که از روی شانهام پریده، ردی از آشوب به جا گذاشته، و در میانِ کتابها پنهان شده است.

