
حرفی که ناگفته مانده
۱۴۰۲-۱۰-۱۲
آن کوراوغلو تو هستی
۱۴۰۳-۰۳-۲۰واقعیت عروسی دخترش که زمانی پر از سمفونی آشنای خنده، پچ پچ، و آرزوهای بلند بود، با احاطه یافتن ترس بر او اکنون شبیه آوازی از نت های ناهماهنگ شده بود. پدر که تا آن لحظه ستون قدرت و انعطافپذیری دخترش بود، حال خود را در مراسم زایش تنهایی و انزوایش میدید. فرزند ناخواسته زمان. اما او تنها میخواست پدر دخترش باشد. در این لحظه هر قدمش مانند ملودی رعب آور به نیرویی قدرتمند تبدیل میشد و تاریکی را منعکس می کرد که دنیای خودش را فرا گرفته بود. پدر احساس میکرد که به منبع ملودی کشیده میشود، فضایی در جنگل، نه چندان دور از محل برگزاری مراسم. در آنجا، در میان شعلههای سوسوزن آتش فروزان، گروهی از چهرهها در دایرهای مسحورکننده میرقصیدند. با نزدیک شدن به آتش، چهره ها چرخیدند. دیگر اقوام و آشنایان نبودند بلکه چهره هایی بودند که با نماد های قبیله ای رنگ آمیزی شده بود و چشمانی که با نورهای اخروی میدرخشید. آنها یک صدا شعار می دادند و صدایشان نوای روح او را منعکس میکرد. ” آتش ، آتش ، آن همراه همیشگی، به رقص آتش بپیوند تا با آن باشی” احساس میکرد که به حلقه آنها کشیده شده است، در حال رقص بود، رقصی ابدی. شعله های آتش، او را در برگرفته و گرمای آن در روحش نفوذ میکرد. دیگر گرم شده بود و ورودش به آن دنیای روحانی را حس میکرد. گریه های دخترش هر لحظه در پس زمینه بیشتر فرو رفت. راهی به سوی دنیایی که دیگر در آن احساس تنهایی و انزوا نمی کرد. در آغوش آیین آتش، پدر احساس تعلق یافت، ارتباطی با چیزی بالاتر از خودش.
این داستان برای مسابقه هفتگی نویسا در تاریخ 13 دی 1402 نوشته و ارسال شد.
موضوع مسابقه، نوشتن درباره تصویر بالا و ویدیو همراه با آن بود.
آدرس سایت نویسا : نویسا – مسافر مسیر نوشتن

